نگارینا زندگی | ||
|
مثل تموم شب های این چند وقت اخیر با فاصله ازش رو تخت دراز کشیدم.
مثل تموم شب های این چند وقت اخیر اونم میدونست که نزدیکم نشه.
مثل تموم شب های این چند وقت اخیر برای کمتر کردن فاصله ای که بینمون افتاده بود شروع کرد اروم با من حرف زدن.
چشمامو بستم و گفتم خسته ام.
تلاشی برای بیدار نگه داشتن من نکرد.
اومد پیشونیمو بوسید و شب بخیر گفت.
دستمو گرفت تو دستاش بوسید و خوابید.
ده دقیقه بعد دستمو از تو دستاش کشیدم بیرون.
بیدار بود.
انگشتاش لرزید
دستاشو اروم مشت کرد و
خودشو مچاله
دلم سوخت براش. کاش حداقل صبر میکردم تا بخوابه. موضوعات مرتبط: برچسبها: |
|
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |