نگارینا زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان هنر عشق زندگی و آدرس negarinalife.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 -وای اونجا یه سوسکه!

  لی لی رفت تا با یه لنگه دمپایی محکم بزنه تو سر سوسکه!

  اما نه سوسکه گناه داشت.دلش میخواست زندگی کنه.

  اما اگه سوسکه رو می کشت هزار تا مورچه خوشحال می شدن و می دویدن واسه بردن سوسک مرده.

  (آخه مورچه ها عاشق سوسک مرده هستن؛میگن خیلی خوشمزه است.)

 لی لی نمیدونه مورچه ها رو خوشحال کنه یا سوسکه رو!!!

 

  چقدر سخته این زندگی!هر وقت میای یکی رو خوشحال کنی یکی دیگه ناراحت میشه.

 

 
از کتاب سلام بی سلام


موضوعات مرتبط: <-CategoryName->
برچسب‌ها: <-TagName->
[ جمعه 28 بهمن 1390برچسب:گفتگوهای کودکانه, ] [ 17:7 ] [ کوثر ]

بردیا و سپهر معمولا از کودکی همیشه کنار هم بودند.تا انجا که بچه های محله گمان می کردند آن دو با هم برادرند!بردیا اهل مطالعه بود و به خصوص به ریاضیات علاقه ی زیادی داشت.به طوری که غالبا تا نیمه های شب برای حل کردن مسائل ریاضی بیدار می ماند.سپهر اما، مجذوب فنون کسب درآمد و تجارت بود و از همان سنین جوانی تا می توانست از کلاس های درس و مدرسه اش می زد و به تجارتخانه ی دوست پدرش می رفت.

سال ها گذشت.آنها از هم دور و مستقل شدند.روزی بردیا به دیدار سپهر رفت.دید او مردی بسیار ثروتمند و متمول شده است.پس از خوشامد گویی سپهر به بردیا گفت:"خب دانشمند بگو ببینم واقعا علم بهتر است یا ثروت؟!"

بردیا مدتی اندیشید و گفت:"البته الان که زندگی تو را می بینم به نظر می رسد تو موفق تر از من هستی!ولی عجله نکن!این را باید امتحان کنیم."

سپهر با تعجب پرسید:"چه طوری؟"

بردیا پاسخ داد:"تو تاجری و راه کسب درآمد را خوب میدانی؛من سرمایه ای جمع کرده ام که آن را در اختیار تو قرار می دهم.تا 30 روز روزی 1 میلیون تومان به تو می دهم.جمعا 30 میلیون.تو با آن تجارت می کنی و در عوض هر روز دو برابر روز قبل به من پول میدهی.به این شکل که از یک تومان شروع می کنی و روز بعد مبلغ روز قبل را دو برابر می کنی و به همین ترتیب.یعنی روز اول یک تومان، روز دوم 2 تومان، روز سوم 4 تومان و ......"

سپهر با خود اندیشید 1 تومانع2 تومان، 4 تومان و ..... خنده اش گرفت و پذیرفت.به دوستش گفت:" اما تو ضرر میکنی."بردیا لبخندی زد و گفت:"مانعی ندارد!"

سی روز گذشت.فکر میکنید چه اتفاقی افتاد؟بله!نه نه ،اشتباه نکنید!دانشمند ما پیروز و دوست تاجرش ورشکست شد!

چون بردیا روز اخر 536870912 تومان داشت.

اگه متوجه نشدین چطور به این رقم رسید تو نظرات بگین تا روش بردیا رو براتون بگم.

موفق و پیروز باشید.

 داستان از مجتبی احمدی


موضوعات مرتبط: <-CategoryName->
برچسب‌ها: <-TagName->
[ جمعه 28 بهمن 1390برچسب:علم بهتر است یا ثروت,مجتبی احمدی, ] [ 16:59 ] [ کوثر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*دونه برفت هستم ای خدا جون*
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 8
بازدید ماه : 7
بازدید کل : 1704
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 5
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


ایران رمان