نگارینا زندگی | ||
|
مثل تموم شب های این چند وقت اخیر با فاصله ازش رو تخت دراز کشیدم.
مثل تموم شب های این چند وقت اخیر اونم میدونست که نزدیکم نشه.
مثل تموم شب های این چند وقت اخیر برای کمتر کردن فاصله ای که بینمون افتاده بود شروع کرد اروم با من حرف زدن.
چشمامو بستم و گفتم خسته ام.
تلاشی برای بیدار نگه داشتن من نکرد.
اومد پیشونیمو بوسید و شب بخیر گفت.
دستمو گرفت تو دستاش بوسید و خوابید.
ده دقیقه بعد دستمو از تو دستاش کشیدم بیرون.
بیدار بود.
انگشتاش لرزید
دستاشو اروم مشت کرد و
خودشو مچاله
دلم سوخت براش. کاش حداقل صبر میکردم تا بخوابه. نظرات شما عزیزان: مریم رها
![]() ساعت10:23---26 شهريور 1391
سلام خوبی عزیزم من متن را خوندم خوشم آمد . دلم برات تنگ شده کجایی مکان جدید خوش میگذره تنهایی یا دوستان جدید و همسایه جدید پیدا کردی مامانت خوبه باید درگوگل یک ای دی درست کنم تو زحمتش را برام میکشی چون من زیاد وقت ندارم اگه ممکنه حداقل با تو که حرف می تونم بزنم اگه فرصت دادند رها
![]() موضوعات مرتبط: برچسبها: |
|
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |